X
تبلیغات
رایتل

با نام خداوند مهربان و رحمان

 

 

 دیشب به حال  و احوال خودم و روزگار فکر میکردم که نمی دانم چرا به یاد

شعر معروف شیخ عارف و شاعر, سعدی شیرازی, افتادم و فکر میکردم که

چطور این ابیات همیشه مقابل چشمانمان بوده و هزاران هزار بار شاید آن را

خوانده و گفته ایم و بر در سازمان ملل نوشته ایم ولی.... افسوس که هنوز به

معنای عمیق و اصلی اش پی نبرده ایم و برای همین هم به آن عمل نمی کنیم:

 

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

 
میدانید  نه فقط شیخ بزرگوار بلکه بسیاری از  بزرگان هم, چه ایرانی
 
و چه خارجی, بارها و بارها به این واقعیت آشکار اشاره کرده اند
 
ولی باز هم ما فقط آنها را خوانده ایم و از یاد برده ایم.
 
یاد تیک نات هان , عارف و کاهن ویتنامی بخیر!
 
و این شعر زیبایش که دو سال پیش ناشیانه ترجمه کرده و خدمتتان
 
تقدیم کردم. شاید باز هم باید عمیق خواند و خواند و .... باز هم خواند
 
تا شاید به لطف و عنایات الهی به خود آییم: 
 
 
 
"لطفا مرا با نامهای حقیقی ام بخوانید!"

نگو که فردا به راه میافتم

حتی امروز هم مدام از راه میرسم.

 

عمیق بنگر: هر لحظه من از راه میرسم

گاهی به صورت غنچه ای در یک شاخهء بهاری

گاهی پرنده ای کوچک با بالهای شکننده

که در آشیانهء تازه ام آواز خواندن میآموزم.

گاهی کرمی در قلب یک گل

و گاهی گوهری پنهان در دل یک سنگ.

 

من برای خندیدن, گریستن, ترسیدن و امید داشتن

مدام از راه میرسم.

 

ریتم و آهنگ قلبم,

تولد و مرگ تمام زنده هاست.

 

من آن حشره ای هستم که

بر روی باتلاقی تغییر شکل میدهد.

و من آن پرنده ای هستم که

از آسمان فرود میاید و آن حشره را  می بلعد.

 

من آن قورباغه ای هستم که

در آب شفاف برکه شادمانه جست و خیز میکند.

و من آن مار آبی ام که

به آرامی آن قورباغه را شکار میکند.

 

من آن کودک اوگاندایی هستم,

فقط پوست و استخوان,

پاهایم به مانند ترکه های درخت بامبو

لاغر و نازک;

و من آن تاجر اسلحه ام,

که سلاحهای مرگبار به اوگاندا می فروشد.

 

من آن دختر بچهء دوازده ساله ام,

پناه برده در یک قایق کوچک,

که بعد از تجاوز یک دزد دریایی

خود را به دریا میاندازد.

و من آن دزد دریایی ام که

قلبم هنوز قادر نیست

ببیند و دوست بدارد.

 

من آن عضو حزب کمونیست ام,

بسیار مقتدر و نیرومند;

و من آن مردی هستم که

در یک اردوگاه کاری,

با مرگ تدریجی اش باید تقاص پس دهد.

 

شادی من مانند بهار است,

گرم و مطبوع,

که همه گلهای عالم را می شکوفاند.

درد من بمانند رودخانهء اشک است,

بسیار وسیع و پهناور,

که چهار اقیانوس را لبریز میکند.

 

لطفا مرا با نامهای حقیقی ام بخوانید

که بتوانم تمام گریه ها و خنده هایم را یکباره بشنوم.

که بتوانم همهء شادی و دردهایم را یکباره ببینم.

 

لطفا مرا با نامهای حقیقی ام بخوانید

که بتوانم بیدار شوم,

که بتوانم درگاه قلبم را باز بگذارم

درگاه شفقت و مهربانی را.Changing Color Heart

تیک نات هان

سلام دوستان!